این سفر از وادی هلاک می‌آغازد؛ یادداشتی بر فیلم مرد مرده

مرد مرده

با مرد مرده همسفر بشویم یا نه؟ مرد جوان پذیرفته که سوار قطار شود و برای نشستن بر صندلی حسابدار در کارگاه آهنگری دیکنسون به شهر ماشین برود. پس ما نیز می‌پذیریم که او را در این سفر همراهی کنیم و چشم به مناظری بدوزیم که مدام، خالی‌تر، خشک‌تر و خشن‌تر می‌شوند.

مرد جوان که هیچ‌چیز و هیچ‌کسی را ندارد، همان‌ اول باید بفهمد که این سفر نه به سمت زندگی بلکه به سمت مرگ است… و آنجایی که مرد لوکوموتیوران حرف‌های نامفهومی به او می‌زند  و از او می‌پرسد که تو را یاد وقتی که سوار قایق بودی نمی‌اندازد و بعدش آخرهای آن شب که تو دراز کشیده بودی و آسمان را نگاه می‌کردی و آبی که توی سرت بود بی‌شباهت به یک منظره نبود و تو با خودت فکر می‌کردی که برای چی این منظره تکان می‌خورد در حالی که قایق ثابت است… و بعد آشکارا به او می‌گوید که حتماً آمده‌ای تا قبر خودت را پیدا کنی و بلافاصله شکارچیان می‌پرند دم پنجره‌ی قطار تا بوفالوها را بزنند… نمی‌داند که دارد با تصویری از آینده‌اش روبه‌رو می‌شود و از سر ندانستن قدم در سرسرای مرگ می‌گذارد؛ در سرزمین شکارچیان یا باید بیاموزی که شکار کنی یا باید تن به شکار شدن بدهی و ویلیام بلیک، مردِ مرده‌ی ما، بدون آگاهی از آنچه که پیش خواهد آمد، هر دو نقش را می‌پذیرد و جهان سیاه و سفید فیلم نیز او را در راه رفتن روی لبه‌ی مرگ و زندگی همراهی می‌کند.

وقتی وارد شهر ماشین یا به قول لوکوموتیوران، جهنم‌دره و آخر خط، می‌شود، تصاویر زشت‌تر و صریح‌تری پیش رویش شکل می‌گیرند. جمجمه‌های انسانی روی بشکه و تابوت پشت سرش با او حرف می‌زنند ولی بلیک متوجه نیست و پیش می‌رود. این‌جا نقطه‌ی ورود او از سرسرای زندگی، به سرسرای مرگ است و بعدتر گذرش از سرسرای مرگ به سرسرای زندگی نیز می‌افتد، جایی که همراه با بختک مرگ، نشسته روی تنش تکیه‌کرده بر نوبادی وارد دهکده‌ی سرخ‌پوست‌ها می‌شود و در این مسیر تصاویر محو و مبهم و رویایی‌‌ترند. اسکلت‌ها و جمجمه‌ها و نمادها و نشانه‌های مرگ این‌جا نیز حضور دارند  اما این‌بار برخلاف شروع فیلم، قرار است بلیک از آن‌ها بگذرد و سوار بر قایقی از آینه‌ی آب عبور کند و از مرگ رها شود و این خودش آغاز زندگی دیگری‌ست برای ویلیام بلیک شاعر در کالبدی دیگر.

ویلیام بلیک جوان در جهان دیکنسونی ماشین، معصوم است و سرخورده با معصوم دیگری به محراب تزئین‌شده‌ی مرگ با گل‌های سفید کاغذی پا می‌گذارد و با مرگ می‌آمیزد. دیکنسون به او گفته بود که تنها کاری که می‌توانی این‌جا گیر بیاوری این است که برای خودت تابوتی دست‌وپا کنی و بلیک ناخواسته با آغوش باز به سوی مرگ شتافته بود.

ولی در میانه‌ی سفر وقتی که نوبادی عینکش را از او می‌گیرد تا به قول خودش شاید بدون عینک بهتر ببیند، می‌تواند بفهمد که مردن، نوعی زیستن است و می‌شود از جهان خشن و پر از کشتار زندگان، به جهان لطیف‌تر مردگان و کشته‌شدگان پناه برد و همان‌جاست که خونش را با خون آهویی معصوم یا بهتر بگوییم شکاری که از سر لذت یا بیهودگی تلف‌شده، پیوند می‌زند (همان‌طور که نوبادی گفته بود که ما با طبیعت یکی‌ایم) و تغییر نقش می‌دهد؛ شکارچی می‌شود و حرف نوبادی را در عمل پیاده می‌کند. حالا تفنگش زبانش است، او شده قاتل سفیدپوست‌ها و بدون عینکش دقیق‌تر به هدف می‌زند. تازه، بعد از کشتن بالای سرشان می‌ایستد و برایشان شعر می‌خواند که بعضی از آدم‌ها برای لذت بردن به دنیا می‌آیند و بعضی برای رنج کشیدن.

مرد مرده جیم جارموش

ویلیام اوایل به نوبادی می‌گفت که حرف‌هایش را نمی‌فهمد ولی گذشت زمان به او کمک کرد که حرف‌ها را نه با گوش سر بلکه با گوش جان بشنود. اکنون دریافته که مرده است، که مرد مرده است؛ دقیقاً همان تصویری که نوبادی بعد از خوردن آن گیاه مقدس از او دید و این مرد مرده، در سفر از زندگی به مرگ و از مرگ به زندگی، به جای تابوت، برای خود هویتی دست‌وپا می‌کند که در اعلان تحت تعقیبش نیز جا نمی‌شود و جسارتی می‌یابد که تا پیش از این آن را درون خود ندیده بود و دوستی می‌یابد که حامی‌اش باشد و دلیلی برای ادامه دادن و به درکِ معنایی از زیستن می‌رسد که از دل نزیستن برآمده.

او که در ابتدای سفر، موقعی که از پنجره‌ی قطار تصویر سه خیمه‌ی سرخ‌پوستی نیمه‌افراشته و متروک را می‌بیند و بر خود می‌لرزد، بعد از این سفر درمی‌یابد که باید از سفیدپوستان بیشتر از رنگین‌پوستان بهراسد و تصویر خیمه‌های به آتش‌کشیده‌شده و اسکلتی که از جزغاله شدن گوشت و پوستی برجای‌مانده، گواهی است بر دَدمنشی هم‌رنگانش که بلیک حالا بهتر و بیشتر آن‌ها را می‌شناسد.

و نوبادی، آن‌که به هیچ گروه و رنگی تعلق ندارد، نه به مثابه‌ی ناجی یا که دوست بلکه به‌عنوان یک شمن، چراغ راه اوست مثل همان چراغی که در قطار بالای سرش تکان می‌خورد و راهنمایی‌اش می‌کند تا با درک تازه‌ای از خودش و دنیا از جهان بگذرد و دست آخر مثل خارون او را بر قایقی از رود می‌گذارند تا به جهان مردگان برساند. سفر مرد مرده از حرکت تند چرخ‌های سفت و سخت قطار شروع شد و حالا به حرکت آرام قایق به سان نقطه‌ای دور بر موج‌های نرم دریا منتهی می‌شود.

بلیک درانتهای این سفر و آغاز سفر دیگرش، هر آنچه را که به دست آورده بود، باز از دست می‌دهد تا بداند که علاوه بر خودش، همه‌چیز این دنیا فانی است و مهم خود سفر و مسیر و رسم مسافر بودن است… .

پی‌نوشت: «این سفر از وادی هلاک می‌آغازد» عنوان یکی از شعرهای محمد مختاری است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *