وقتی که یک کارگردان از زمانهاش عقب بماند، نتیجهاش میشود ساختن فیلمی که فقط در سطح جاری است و راهی به اعماق موضوع اجتماعیای که روی آن دست گذاشته، پیدا نمیکند. هر چقدر که دورفمن در نمایشنامهی «مرگ و دوشیزه جوان» که «یک تصادف ساده» اقتباسی آزاد از آن به حساب میآید، یقه مخاطب را میگیرد و به دل موقعیتی که خلق کرده میکشاند تا بتواند شدت خفقان و رنج زیستن زیر چکمههای دیکتاتوری پینوشه را با گوشت و پوست و استخوان درک کند، پناهی از پس پرداخت موقعیت مشابهی که برای فیلمش انتخاب کرده، برنمیآید.
«یک تصادف ساده» ماجرای مردیست که طی یک رخداد کاملاً اتفاقی، بازجویی را که سالها در زندان عذابش داده، پیدا میکند. فیلم با همان براعت استهلال آغازینش، لحظهای که اقبال، که بعدتر میفهمیم بازجوی ماجراست، دورتادور ماشین میچرخد تا ببیند در تاریکی جاده به چه زده و بعد جنازهاش را گوشهای رها میکند، به ما میگوید که با چه درونمایهای طرفیم؛ سرنوشت محتوم مردمان جامعهای که به گرفتن انتقام و حق خودشان از ظالم شک میکنند، ماندن در چنین دورِ سیزیفواریست که سرانجامی جز زیستن حقیرانه و مرگ ندارد.
جعفر پناهی همیشه منتقد جامعهی خویش بوده اما بعد از تماشای تازهترین فیلمش که برندهی نخل طلای هفتادوهشتمین جشنواره کن شد و پیشتر در گلدن گلوب، نامزد جایزهی بهترین کارگردانی، فیلمنامه و بهترین فیلم درام بوده، باید بپذیریم که دیگر مثل قبل جریانساز نیست و از نگرش مردمی که دوست دارد دربارهشان حرف بزند، کمی بیخبر است. او با اضافه کردن چند شخصیت دیگر که تجربههای زیسته، اندیشهها و نظرات متفاوتی با هم دارند، سعی میکند بار موقعیت را سنگینتر کند، تنشها را افزایش دهد و چنددستگی جامعهاش را بهتر شرح دهد ولی موفق نمیشود. شخصیتهایش در حد تیپهایی دم دستی باقی میمانند و بحثهایشان با هم (اگر بتوان آنها را بحث دانست) به دعواهای بچههای دبیرستانی شبیه است تا جوانانی که روزی با اندیشهای در سر برای گرفتن حقشان به خیابان آمدهاند.

دیدن «یک تصادف ساده» مثل تماشای یک مناظرهی انتخابی عبث یا شنیدن خبر کوتاه و عجیب مورد هدف قرار گفتن سر در زندان اوین با پهپاد است که شما کمی بعد از دیدن یا شنیدنش، آن را از یاد خواهید برد. حتی سکانس بستن اقبال به درخت هم آنقدری قوی نیست که بتواند ما را با خود همراه کند. شاید بشود گفت پناهی صرفاً برای دل خود فیلمی زیرزمینی (چریکی) ساخته تا ایدهای را که یک زمانی در سر داشته، بدل به تصاویر روی پرده کند. همین.
آقای پناهی ممنون که حرفتان را مثل نگهبانها یا مسئول جایگاه سوخت فیلمتان که سهم خود را از ماجرا روی کارتخوان کشیدند، زدید؛ ولی راستش را بخواهید، این دیالوگهای سطحی و صحنههای دم دستی خیلی به درد مردمی که میخواهید ازشان حرف بزنید، نمیخورد؛ شاید آنهایی که بیرون از این مرز ایستادهاند، یا کاسب انتقادات اجتماعیاند یا مدعیان دلقکمأب آزادی با تماشایش بیشتر کیفور شوند.
مردم رنجو و خشمگین و مأیوسی که خطاب قرارشان دادهاید و تقصیر را بر گردنشان انداختهاید، نمیتوانند زیر چکمههای دیکتاتور که دارد تکتک استخوانهایشان را خرد میکند قدم بردارند، حرف از آزادی بزنند و خود تبدیل به هیولایی دیگر بشوند!
پینوشت: این فیلمریویو پیش از آن نوشته شده بود که نامهی دورفمن منتشر شود. حالا دیگر ما دقیقاً میدانیم که این فیلم اقتباسی است از آن نمایشنامه حتی اگر آقای کارگردان اشارهای به آن نکند.